من هنوز هم به توی لعنتی فکر می کنم.................
این روزها به همه چی شک می کنم! تموم روابط تو این کشور خراب شده مریضه. می خواد دوستی باشه می خواد ازدواج.
دلم برای خودم ، برای تو دوستم می سوزه...من از تنهایی بیزارم، من دوست دارم یه رابطه ی خوب و آروم داشته باشم اما به چه قیمت؟ به این قیمت که تموم روزهام رو در اما و اگر و شاید بگذرونم یا اینکه بعد از یه مدت دوباره رها بشم توی تنهایی هام ، در حالی که غمگین تر و خسته تر از همیشه هستم؟؟؟
به واسطه ی اومدن فرد مهربونی و دوستیش حس خوبی دارم ، هر چند که هنوز هم گاه و بی گاه به طرز احمقانه ای با دیگرون رفتار می کنم و می رنجونمشون... مثل دیشب که شب یلدا و تولد مامان ،بابا رو داشتم خراب می کردم!!! گاهی فکر می کنم نبودن آرش خیلی موثره تو این سگ شدنم... هر وقت جمع می شیم و نیست حالم بد می شه...
اما کلا با تموم شرایطی که خوشایند نیست ، حداقل برای من ، بودنش رو دوست دارم. انگیزه ی خوبیه واسه ی ادامه دادن توی این روزها که تموم انتظارات و توقعاتم از یه دوست اشتباه از آب دراومد. اما نمی تونم پنهان کنم که می ترسم ...
با دوستان مضایقه در عمر و مال نیست صد جان فدای یارنصیحت نیوش کن
دلم تنگ شده.... باور می کنی؟؟؟
۱۳۸۹ آذر ۲۷, شنبه
تا شروع ماه دی چیزی نمونده... و زندگی روی خوب و قشنگش رو به من نشون می ده. مطمئنم.
نمي دونم چرا كتابهاي ماركز رو اينقدر طول مي دم كه بخونم! فكر كن " زنده ام كه روايت كنم " چيزي حدود 18 ماه طوووول كشيد!!! (چيزي حدود دو برابر دوره ي دوستيمون )
خوب بود و دوستش داشتم....
خيلي وقته كه ديگه مجتمع مون رو دوست ندارم. از اينكه بعد از ظهر وقتي وارد محوطه مي شم ديگه پسري با لپاي گل انداخته ولباسهاي خاكي به سمتم نمي دوه تا پول بخواد وبگه " مي خوام يه چيزي بخرم" و تهش يه "خيلي دوستت دارم " بهم بگه ، ناراحتم و دختركي اسكيت به پا!!! ديگه نيست تا بگه مامانش كجاست... و خواهرهايي كه نيستن تا بشه چاي بعد از ظهر رو با اونها خورد و دختركي كه با حرفهاش خستگيت رفع بشه.... از اين كه فاميل هي داره كوچيك و كوچيك تر مي شه خوشم نمياد... از اين مجتمع بدون خونواده ام خوشم نمياددددد.
_________
اون شب كه پيش دكترم بودم و ازش حرف زدم، باز هم اشكهام سرازير شدن!!!! خودم هم باورم نمي شد كه هنوز اين همه دردش تازه مونده باشه. فكر مي كردم كه بهترم... و وقتي وادارم مي كرد كه صحبت كنم دلم مي خواست از مطبش بيام بيرون. گفت : اولين كار اينه كه بپذيري همه چيز تموم شده...تموم شده... تموم شده...
همين روزها باز هم دوست ديگه اي ازمون جدا مي شه و مي ره.... مي دونستم ، از قبل به من گفته بود اما انتظارش رو نداشتم اين همه زود باشه. دلم خيلي واسش تنگ مي شه. نمي دونم هيچ وقت بهش گفتم كه اگه نبود من سال گند 82 رو از سر نمي گذروندم؟؟؟ بهش گفتم كه نامه هاش رو با وسواس نگه داشتم و هيچ وقت لذت خوندن اون نامه هاي طولاني رو با صدها هزار ايميل عوض نمي كنم؟؟؟؟ هنوز نرفته دلم براش تنگ شده....
هر شب موقع خواب ديوان حاقظي* رو كه به من دادي ميارم وچند تا غزل مي خونم. مرسي بابت اون و بابت تموم كتابهايي كه به من دادي. باورت مي شه كه "هنوز زنده ام كه روايت كنم " رو تموم نكردم؟؟؟ خوندنش از دل خوشي هاي قبل از خوابمه. ديگه چيز زياديش نمونده....
* يادته كي به من داديش؟ بعد از اون تصادف؟؟ وقتي دادي گفتم :" نو رو واسه خودت نگه داشتي ، كهنه رو به من دادي؟؟ " و تو اخم كردي؟؟؟ فكر كردي جدي مي گم ... اما خود من كتابي رو كه دوست دارم و مال خودمه در صورتي به فرد ديگه مي دم كه طرف واسم خيلي عزيز باشه و من واست مهم بودم اون روزها.
بعضي از آدمها جدا حالم رو به هم مي زنن. چنان با پررويي دروغ مي گن كه انگار راست تر و حق تر از آنچه مي گن ، تو نميتونستي بشنوي!!!!
از شنيدن قصه هاي قديمي خسته شدم .
از اميد داشتن به دوستاني كه همه چي رو يك طرفه پيش مي برن هم...
دلم آرامشي رو مي خواد كه ... يادم نمياد از كي گمش كردم.
شاید گلی درست بگه اما نمی تونم باهاش کنار بیام. از خودم متنفرم. حداقل این راهش نبود . چیزی نبود که من بخوام بعد از این همه وقت....
از خودم بدم میاد بدم میاد بدم میاد
دير گذشت ، سخت گذشت ، خيلي بد بود كلا.... جات خيلي خاليه . اميدوارم كارات روبه راه باشه هميشه ...
گاهي دلم براي روزهاي بچگيمون يه دنيا تنگ مي شه. باور مي كني احساس مي كنم كم دارمتون؟؟؟ اي كاش بياد روزي كه دوباره دور هم جمع بشيم ، حتي اگه شده واسه يه مدت كوتاه.
قطعا خداوند جز حماقت چيزي در وجود من قرار نداده.......
من هنوز هم از ديدن خيلي چيزا ناراحت مي شم! از اين كه همه جا با منه و اصلا به يادم نيست غمگينم ... از اين كه به اين راحتي اشكم در مياد كه... از خودم متنفرم....از اين كه به اين راحتي پاكم كرد از ذهنش ، قلبش ، زندگيش... شايد كه اصلا نبودم.......
از اين كه توي اداره نشستم و مي نويسم و اشكام همينطور ميان حالم به هم مي خوره.......
از اين انتظار ابلهانه بيزارم....... حتما ديدن اين حال من خوشحالت مي كنه......
هشت ماه به خاطر كي؟ به خاطر چي؟
خب دیروز امتحان پایات ترم رو دادم و با تموم نخوندنام بد هم نشد بات از اینکه واسه ترم دیگه ثبت نام نکردم ، این که دیگه کلاس نمی رم غمگینم. دلم واسه کلاسمون ،واسه بچه ها و خوندن فرانسه تنگ می شه .....
سه شنبه امتحان تعیین سطح دارم، می دونی احمقانه به نظر می رسه اما می ترسم از امتحان دادنش حتی. امیدوارم کارای مالی به خوبی پیش بره تا دچار مشکل نشم.
.............. راستی چهارشنبه اولین جلسه با دکتر جدید بود. خوب بود تا چی بشه بعدا. فقط می دونم حتما باید یه چیزایی رو تو زندگیم تغییر بدم و برای این کار نیاز به راهنمایی دارم.
خودم از خودم راضیم .
مسافرت به بدترین نحو ممکن شروع شد . با کلی معطلی و تاخیر و اعصاب خردی با رسیدن به فرودگاهی که حتی یه تاکسی هم توش نبود...........................................
جمعه شب یه دعوای احمقانه با پسرک و یه کار کاملا بی شعورانه که هنوز نمی تونم درک کنم چرا ازم سر زد...........
امروز هم که تقریبا کارام همه نیمه تموم موند. هیچ کس به خودش زحمت نمی ده تا یه راهنمایی درست کنه! و کارت رو راه بندازه.... از کرمانشاه بیزارم....... هر بار که پسرم رو اونجا تنها می گذارم و میام از خودم متنفر می شم. یه روزی بیاد بتونم برش دارم ، ببرمش و برم جایی که هیچ فردی رو نبینم.....
مستقیم از فرودگاه رفتم دکتر، بازم آمپول و بازم آمپول........
کلاس رو پیچوندم. حالم بده ، رفتم دکتر ، دو تا آمپول زدم و فردا هم یکی دیگه باید تزریق کنم!!! خانوم دکتر بعد از گرفتن فشار با چشای گرد شده پرسید تو اصلا فشار هم داری؟؟؟ گفتم خب کلا همینجوریم... گفت 9 رو 4ه!!! گفتم خب نه مینیمم پایینه پس !!! احساس می کنم بدنم هم داره داغ می شه......... خلاصه که آماده ی سفر هستم.
راستی جعبه ی شکلاتی ر و که از کیش واست گرفته بودم داره تاریخ مصرفش می گذره... ( این ماه
، ماه آخره).... تو کجایی؟؟؟؟
از صبح عين خل و چلا به اين فكر مي كنم كه تو حتي روز تولدم به من زنگ هم نزدي ولي .... رابطه متولده هشتم آبانه؟؟؟
دلم يه بغل گرم مي خواد تو اين هواي سرد تا واسش تعريف كنم چي فكر مي كردم ، چي شد!!! چي گفتم ، چي شنيدم.... (آره هنوز همون متكاي خپلم رو دارم كه شبها سرم رو تو دلش فرو كنم ... )
ديشب حالم بد بود ، حال دوستم هم بد بود ( خانومش تركش كرده، اون مونده و پسرش... ) مي گفت خيلي از شبا با هم كلي گريه مي كنن و من به ياد پسرك افتادم كه زنگ مي زنه، گريه مي كنه و من حتي نمي تونم بغلش كنم...
پنج شنبه دارم مي رم پيش پسرم. همون روز كلاس دارم كه آخرين جلسه ي درسه . برنامه ام اينه كه دو تا از دوستام رو كه همين چند وقت اخير صاحب بچه شدن رو هم ببينم! روز شنبه صبح كارهاي اداريم رو هم انجام بدم، ظهر برگردم! فرداش يه امتحان مي خوام بده (نخونده !!! با توكل به آقا )..........هنوز كادوي ني ني هارو نخريدم. هوا هم كه بارونيه اساسا!!!! امروز عصر هم با يه دوست قرار دارم ... جيغغغغغغغغغغغغغغغ از گره خوردن كارام تو هم خوشم نمياد. تازه هفته بعد هم امتحان آخر ترم ماست و واقعا اين ترم هنر كردم و هيچي نخوندم.
مي دوني چي اذيتم مي كنه؟ اينكه نمي تونم مهار فكرم رو به دست بگيرم و نگذارم به جاهايي بره كه نبايد!
از اين كه همش "چرا" تو ذهنمه خسته ام. خيلي دلم مي خواست مي تونستم با كسي حرف بزنم اما نمي تونم . كلا تو مود لالموني هستم.
اميدوارم با اومدن آذر همه چي رو به راه بشه.
*از اين همه ترافيك مزخرف هم عصبانيم. از چمران، ولي عصر بدم مياددددد.
دلم خيلي واست تنگ شده، از تنهايي نه لذت مي برم و نه خوشحالم امااااا واقعا نمي خوام صرف اين دلتنگي يكي رو تو زندگيم بيارم تا تو رو فراموش كنم ، تا تنها نباشم... اينجوري راحت ترم. زندگي مي كنم ، يه وقتايي از شدت نبودنت عر مي زنم و شب ها موقع خواب به تو فكر مي كنم.... من خوبم... تو چطوري؟
اميدوارم تا آخر اين ماه بتونم به كارهام يه سرو ساماني بدم.
از اين كه اين همه به وضوح و با جزئيات مي دونم متنفرم!!! دارم مي تركم فقط منتظر يه اشاره هستم...
فكر كن كه چه ابلهانه ست بودن به اين بي رنگي و بي ارزشي كه ذره اي دلتنگي هم به دنبال نبودنم نبود!!!
به همه چيز شك كردم و ابتداي همه به خودم! به شخصيتم ! به دوستيم ! به دوستانم ووووو
چطور دلت اومد؟؟؟ من با تو چه كرده بودم؟
تموم حرفهايي رو كه گفتي درست بود. تموم اين شش ماه سخت و كذايي رو فراموش كردم! انگار كه خواب بودم ، كابوس ديدم ،حالا بيدار شدم و هيچ چيز تغيير نكرده!!! من موندم و همون خواسته هام! همون آرزوهاي دست نيافتني....
مي بيني كه منكر نمي شم ، اما نمي خوام ديدنت رو و بودنت رو از دست بدم. اگر لازمه سكوت مي كنم ،تموم سعيم رو مي كنم تا فراموش كنم خواستنت رو به اين شدت.... مي خوام باشي،باشم ... دوست باشيم و هرگز ديگه اين جدايي ها تكرار نشه. من تحمل ندارم دوستم. اميدوارم بتونم اونطور رفتار كنم كه تو هم بودنم رو بخواي و دوستيم رو....*
پير پيمانه كش من كه روانش خوش باد گفت پرهيز كن از صحبت پيمان شكنان
مي گه :
روز مرگم نفسي مهلت ديدار بده تا چو حافظ ز سر جان و جهان برخيزم
زندگيت من رو به ياد رمانهاي كلاسيك روس و فرانسه ميندازه!!! حالا چرا ؟ بماند...
هر روز يه حادثه ي ناخوشايند پيش مياد! هنوز پول پيش رو جور نكردم! لپ تاپم مادر برد پرونده! شيرآلات سرويس حموم توالت بايد عوض بشه! ( پول ندارمممممممممممممممممممممممممم م ) مي دونم خبر تازه اي نيست! چند روز در ميون يه جنگ اعصاب از شهرستان دارم!!! وام داره آماده مي شه اما بايد پول بريزم به حساب كه نيست! تازه .............. همش پول نيست كه!!!!!
احساس مي كنم از اين چشم به راه گذاشتن و آزار من خوشش مياد...
به من گفت حداقل یه وقت دیگه برو ! بلکه چشمت به چراغهای روشن بیفته نه خونه ای که پنجره هاش هم تاریکه ...فکر کن که پنج شنبه شب تو خونه بمونه !!!
گوش نکردم........................... حق با دخترک بود...
يه سال ديگه شروع شد. هم زمان با شروع مدرسه، اميدوارم كه همه چي به بهترين شكل پيش بره. يادت نره كه تا خود خورشيد دوستت دارم.... "تولدت مبارك "
ديروز يه سر رفتم دانشگاه ، ديدن استادها ، محوطه ي دانشكده و دانشجو ها كلي هوس دوباره درس خوندن رو تو دلم زنده كرد. اون محيط خوب و شاد كه توش غم و غصه جايي نداشت با تموم مشكلات...
مرسي آقاي دكتر كه اون همه واسم وقت گذاشتي، باورتون نمي شه كه چقدر از توجه و لطفتون خوشحال شدم. هميشه شاد و سلامت باشيد.
تموم نمی شه این شهریور!!! این تابستون!!!! این شش ماه کذایی!!! همه اش یه طرف و این هفته ی آخر یه طرف...
می دونم قرار بود که بپذیرم، قرار بود که انقلاب بشه بعد از این شش ماه تو زندگیم، قرار بود که دیگه...
هیچ چیز در دل من عوض نشد... می تونم صادق باشم؟؟؟ باید بهت بگم راستش رو؟؟؟ باید بگم که تنها ...
می دونم همه چی رو بهتر ازمن می دونی.هر طور تو راحتی ، سکوت می کنم اما بدون که با تموم وجود منتظرم که...
الان حافظ رو باز کردم می گه :
باز آی ساقیا که هواخواه خدمتم مشتاق بندگی و دعا گوی دولتم
می خورکه عاشقی نه به کسب است واختیار این موهبت رسید زمیراث فطرتم
چهاشنبه شب ، پسرك حالش بد بود. تب داشت . تقريبا تا صبح هر دومون نتونستيم بخوابيم. ساعت سه صبح بود به گمونم ، گفت : مامان... گفتم : بله؟ گفت :من رو ببخشيد ،خيلي همه تون رو اذيت كردم .معذرت مي خوام... (با بغض )،بوسيدمش، هذيون مي گفت!!! صبح كه بيدار شد و دوباره شروع به غرغر و اذيت كرد ،اصلا يادش نمي يومد كه به من چي گفته!!!!
پنج شنبه شب يه تولد كوچولو واسش گرفتم ! (مي گفت كه اين بدترين تولد عمرشه! حتي مهمونا رو هم واسه شام دعوت نكردم!!!) تازه غر مي زد كه چرا خاله هاش و... نيستن.... (بهونه)
جمعه شب بردمش خونه ي عمه كه با اونها بره ، قول دادم كه يكم برم پيشش و تا روز تولدش هم بمونم.
از اومدن پاييز يه عالمه خوشحالم به هزار و يك دليل.... قطعا تو يك دليلش رو خوب مي دوني .
که با تموم دعواها و ناراحتی های این چند وقت ، از فکر دوباره رفتنش غمگینم.
_______
این که از منتظر بودن برای شنیدن صداش و دیدنش خسته شدم...
این که حرفهای بقیه داره درست در میاد و من در زندگیش جایی ندارم...
این که باور این همه بی محلی برام سخته...
این که هنوز گاهی به زور خودم رو کنترل می کنم تا خودخواه نباشم ...
این که با تموم وجود سعی می کنم بگم دیگه عادت کردم ...
این که نبودنش رو پذیرفتم...
این که بودنش رو انتظار نمی کشم...
این که باور کردم اون شعرهای حافظ کمترین ربطی به من نداره...
این که باور کردم "ممکنه " ی اون "قطعا " بود...
این که با همه ی این حرفها اون شب که موبایلم زنگ خورد با دیدن شش شماره ی اولش قلبم بلند بلند شروع به تپیدن کرد با ین که مطمئن بودم امکان نداره...
اونقدر ناامید شدم از تجویزهای آخرش که شنبه تمومش کردم! هیچ توضیحی نداد . فکر کن یک ماه تموم رو به راحتی ازم گرفت...
این روزهای آخر آرش حسابی داره اذیتم می کنه . البته می دونم تا حدی هم حق داره ، اما از من هم کاری بیشتر برنمیاد... و هنوز هم نمی تونم گریه کنم .
نداشتن اعتماد به نفس، " خودخواهي "* ، نداشتن هدف در زندگي ، قبول كردن دردمندي ، تنبلي ، به اميد ديگران بودن.... و
خلاصه به گمونم واسه لاي جرز هم خوب نيستم حتي!!
مي دونم مسئله ي تازه اي نيست. اما باز هم چنان ناتوان شدم كه حرف زدن واسم سخت ترين كار دنيا شده. ديروز پسرك رو بردم دكتر . از اين كه بايد قرص بخوره ناراحتم! ا ز اين كه بيش تر از اين واسش كاري ازم بر نمياد ناراحتم. از اين كه نمي تونم به همكاري باباش اميدوار باشم ناراحتم. از اين كه نمي تونم شادي و بچگي رو بهش بر گردونم غمگينم.
این روزها خیلی سعی کردم مراسم عزاداری رو به جا بیارم و همه چی رو از نو شروع کنم اما نشد!!!! چه می دونم شاید به خاطر این قرص هاست که اشکی در کار نیست و بغض به مرز خفگی و گلو درد می رسوندت .
شدیدا احساس پیری می کنم و تنهایی! برای فرار از این حس به آدمها پناه می برم، ولی نرسیده برمی گردم. دلم هیچ کجا آروم و قرار نداره حتی توی خونه ی خودم!یا صدای تلویزیون میاد یا داد و هوار پسرک و یا صدای دعوای دوتاشون با هم... من اغلب مثل منگ ها فقط نگاه می کنم. دیروز تموم راه به بازوم مشت زد! واقعا کبود شد ، هیچی نگفتم. نمی دونم چیکار باید بکنم. رفتار درست چیه؟؟؟ هر دوتاشون اوضاع خوبی ندارن و من این وسط حیرون موندم که چیکار کنم!
فقط می دونم تا بی نهایت خدا خسته ام...
اتفاق خوب اینه که حداکثر تا هفته ی دیگه با عسل می ریم موهامون رو کوتاهِ کوتاه می کنیم. حتی اگه شبیه دیو هم بشم واسم مهم نیست .
و بعد ... گور بابای بعد .
من هنوز هم گُل ها رو می بینم! من هنوز هم هر بار facebook میام حالم بدتر می شه. من هنوز هم وقتی پنج شنبه ها از کلاس بر می گردم و از سر خورشید می گذرم غصه دار می شم.... من هنوزم آدم نشدم.
ساعت شش صبح شد و من نتونستم بخوابم.
می شه دیگه تمومش کنی؟؟؟؟ خستگیم رو نمی بینی؟ کم آوردم...
ساعت سه ی صبح اول مرداد . من تنها هستم به اخباری گوش می دم که تنها چند کلمه ی محدودش رو می فهمم... نوشیدنی ها تموم شدن ! مهمونهام رفتن و .... می خوام با تو خداحافظی کنم.
بذار برم حافظ رو بیارم. اون حرف آخر رو می زنه.
سرم خوش است و به بانگ بلند می گویم
که من نسیم حیات از پیاله می جویم
عبوس زهد به وجه خمار ننشیند
مرید خرقه ی دردی کشان خوش خویم*
....
فكر كن چهار ماه گذشته و دو ماه پيش رو داريم! براي تصميمي كه قراره يكي ديگه بگيره ! براي دوستي اي كه شايد عمر حقيقيش شش ماه هم نبود.... وقتي عمر با اين سرعت مي گذره، تو اسم اين كار رو مي گذاري حماقت يا ؟؟؟؟
سلام كردم و با من به روي خندان گفت كه اي خماركش مفلس شراب زده
كه اين كند كه توكردي به ضعف همت وراي ز گنج خانه شدۀ خيمه بر خراب زده
وصال دولت بيدار ترسمت ندهند كه خفته اي تودرآغوش بخت خواب زده
بعد از گذشت سه ماه و اندي ، دوباره ديدن فرندز رو شروع كردم... خب راستش از اونجا كه فصل شش رو مي بينم كه كلي از قسمتهاش رو با تو ديدم ، هم خوشحالم مي كنه و هم دل تنگ... يادته چايي رو چپه كردم رو فرش ؟؟؟
جانا ترا كه گفت كه احوال ما مپرس بيگانه گرد و قصه هيچ آشنا مپرس
سپينود جان خرداد تموم شده هان!!! من منتظر تماس تو هستم . آهو هم .
گفت : باید عزاداری کنی. نباید این همه به تاخیرش بندازی.با غمش و سختیش روبرو شو . فقدان و از دست دادن رو بپذیر و بعد ببین که چقدر تحملش راحت تر می شه و دردش کمرنگ تر.
حتی فکر کردن بهش ضربان قلبم رو بالا می بره. اما باید روزی رو به عنوان روز ختم اعلام کنم و گریه کنم بر تمامی خاطرات خوب و بدی که دارم . باید نبودنش رو بپذیرم و دست بکشم از این اصرار بی جهت که کنار خودم داشته باشمش هر لحظه. تا دیرتر نشده باید کاری کنم. باید...
من از اينكه هنوز دوستاني دارم كه مي تونم ناراحتي هام رو باهاشون در ميون بذارم ، واسشون حرف بزنم و آروم بشم خوشحالم.
من از بودن پسرم هم بسيار خوشحالم و اين كه مي بينم خيلي از مسائل رو بدون گفتن من درك مي كنه. از اين كه هنوز مي تونم تا اين حد دوست داشته باشم ، عاشق باشم . من در كنار تمام غمها و سختي هاي زندگيم خوشحالم.
يعني بودن من تا اين حد حس اسارت بهت مي داد كه اين روزها اين همه سرخوشي... غمگين نيستم از شادي تو ، كه از بودنم به اين ناخوشايندي. هر روز ديوار رو بلندتر كردي و تنها روزنه هاي مونده رو هم يكي يكي مي بندي. ديگه مي دونم كه اون اشعار هيچ ربطي به من نداشت ، ديگه هر روز به اميد خوندنشون به سراغت نميام. آسوده باش.
نمي دونم چه اصراري دارم كه حتما اينطوري آزار ببينم؟!!!!
جمعه از كيش برگشتم. مزخرف بود در حد نگفتن! و امروز بعد از ظهر مي رم پيش آرش. خيلي روبه راه نيستم. از اين اوضاع ، احوالي كه دارم خوشم نمياد. به حرفاي دكترم فكر مي كنم ، به رفتار و درموندگي خودم و به رفتار يه دوست. خوشحال نيستم.
امروز دارم مي رم كيش تا جمعه. اميدوارم سخت نگذره. بعدشم يك شنبه مي رم پيش آرش تا چهارشنبه... مسخره اينجاست كه از من در مورد امتحاناتش مي پرسن!!!!
ديشب تموم مدت فكرم رو درگير خودش كرده بود. گاهي دلم مي خواد بدونم اين شعرا رو واسه فرد خاصي مي نويسه؟ اصلا به من فكر مي كنه؟
چرا ما هميشه اينقدر به بودنمون در فردا مطمئن هستيم؟؟؟
ديشب فرح فلش مي خواست. آوردمش و خاليش كردم! عكساي سفرت توش بود و اولين عكسايي كه با دوربينت انداختي. يه شب كذايي ! من و تو و كيا. دونه دونه و چند بار نگاشون كردم... به چشمات و خنده اي كه توشون بود نگاه مي كردم. به اون نگاه كه كلهات رو پايين مي دادي و ... هي دلم تنگ تر شد و تنگ تر
ديروز با فرح و دوستش و فاميلاش رفتيم گلاب دره. خوش گذشت . هنوزم تمام بدنم درد مي كنه! فكر مي كنم حداقل شش بار زمين خوردم.
دیشب یه عالم دلم واسش تنگ شده بود... تموم سالهای اخیر و روابطم رو دوره کردم.آدمها رو ، بودنشون و رفتنشون. چه خوبه که یه متکای تپل و مهربون دارم.
جالبه که اغلب این شبارو تنها می گذرونم. دو تا سریال می بینم اگه پارازیت نباشه و بعد مسواک و کتاب...
راستش با این که به نظر سخت میاد اما حتما از فرانسه خوشم میاد .
یه مسافرت کوتاه ولی عالی و دوست داشتنی با یه سری دوست ماه. هرچند جای بعضی ها خالی بود و اینکه قبل سفر برای اولین بار واسه خودم آمپول زدم که رو به راه شم و اینکه.... اما خیلی خوش گذشت.
امروز تقريبا يك سال از اولين باري كه ديدمت گذشته. ديشب خوابت رو ديدم و حرفاي نگفته رو گفتي. هر طور تو راحتي ، من هم اصراري به ادامه و آزار خودم ندارم. ممنون بابت تموم خاطرات خوبي كه واسم ساختي و ببخشيد بابت تموم حرفها و كارهايي كه رنجوندت.
گفتی : اگه دلم تنگ شد یه رابطه ی جدید شروع می کنم و همه چی تموم می شه...
دلم تنگ شد. خواستم یه رابطه ی جدید شروع کنم ، تنها نتیجه اش دلتنگ تر شدن بود... همون اول رهاش کردم... ما متفاوتیم.
فردا تعطیلات رسما تموم می شه و برای من کاملا متفاوت از اونچه که انتظار داشتم گذشت! هفته ی اول تموم مدت افقی بودم و .... هفته ی دوم هم اداره و یه کوچولو سرو کله زدن با پسرک.
چند روز می شه که دندونم درد می کنه و کلافه شدم....
چند تا دعوای احمقانه و پاچه گیری و... چند تا کار ابلهانه... جیغ جیغ جیغ جیغ
یعنی راست می گفت؟؟؟
فقط می دونم که حالم خوب نیست!!! با اون همه نکات مثبتی که تو واسم ردیف هم کردی بازم خوب نشدم. از این همه حس سنگینی انباشته شده تو سرم حالم بده. نمی دونم واسه سبک کردنش چیکار باید کنم؟! دلم یه آغوش گرم می خواد تا در پناهش اعتماد به نفس نداشته ام رو به دست بیارم. اینکه ایمان بیارم به " توونستن ". خسته ام.همین.