۱۳۸۸ آذر ۳۰, دوشنبه

شب یلدارو تنها می گذرونم...پارسال اصلا به فکرم هم نمی رسید که یلدای بعد رو بدون پسرم، بدون دوتا از خواهرهای عزیزم و بدون اون دختر شیطون بگذرونم. این که حتی برای تبریک تولد شون هم نرم ببینمشون.


این همه تنهایی ، این همه نبودن تو ،.... چقدر بد که نمی تونم روی تو حساب کنم.می دونم که نباید اما...

راستی کسی که اصلا فکرش رو هم نمی کردم به من زنگ زد و حالم رو پرسید!!!!!! کلی ازش ممنونم...


۱۳۸۸ آذر ۲۲, یکشنبه

ای دل آن دم که خراب از می گلگون باشی


از تو چه پنهون که منتظر بودم. آخه خودت گفتی که ... . دخترک به خاطر من باز هم از تو رنجید، متاسف شدم.
به هر حال من به دنیا اومدم حتی بی تبریک تو .
تولدم مبارک  *: 

۱۳۸۸ آذر ۱۶, دوشنبه

گشته ام در جهان و آخر کار

هربار زمان خداحافظی که می شه کلی حالم بد می شه . احساس می کنم بدترین مامان دنیام .
می دونی این همه بی خبر بودن از تو رو دوست ندارم.
و این که وحشی چه خبر!!! کلی ترسیدم واسش.

سبز سبزم ریشه دارم ...

۱۳۸۸ آذر ۱۰, سه‌شنبه

پس بیداری؟؟؟

با خواهرم حرف زدم یه عالمه صداش انرژی داشت و خوشحال بود . مرسی که هواش رو داری.
باورت می شد ؟؟

۱۳۸۸ آذر ۸, یکشنبه

من و حافظ

تو را که گفت که بر روی خوب حیران باش

۱۳۸۸ آبان ۳۰, شنبه

می سپارم به تو از دست حسود چمنش

خب فردا اول آذر ماهه... تو هم می ری وامسال این چهارمین نفراز فامیل می شه که ازمون دور می شه. خیلی دلم واست تنگ می شه می دونم، می دونم که واسه نبودن تو هم گریه می کنم اما هر چی به دور و برم به این مملکت نگاه می کنم می بینم که هیچ چیز قابل ارزشی واسه موندن نداره. در حقیقت اونقدر سیاهی زیاد شده که هر کس بتونه بره و نجات بده خودش رو بازم باعث امیدواریه. خیلی مراقب خودت باش و موفق باشی جونم.

سفرمون خیلی عالی بود اگر ...

و اینکه می دونی چیه عزیزدلم؟؟؟ دیگه حالم ازخودم، از این جور بودن یه طرفه به هم می خوره. خوش باشی.

۱۳۸۸ آبان ۲۰, چهارشنبه

آبان

مدتهاست که دلم می خواد بنویسم اما نه وقت  بود و نه امکانش. می خواستم از روز چهارشنبه بگم که چطور محاصره شدن یه بره توسط یه دسته گرگ رو دیدم! این که مفهوم چشمهای دریده و پر از نفرت رو درک کردم ! انسانهایی!!! رو دیدم که نفهمیدم به چه قیمتی اینطور وحشیانه انسانهای دیگه رو می زدند... دیدم ، داد زدم ، گریه کردم و...
  آقای مهربونی رو دیدم که یه انسان خشمگین رو آروم  کرد و آجر رو از دستش گرفت. پیرزنی رو دیدم که یه تکه گیاه سبز رو از کنار خیابون کنده بود و با دستش بالا نگه داشته بود. دختری رو دیدم که فقط به خاطر مادرش دستش رو به سرش گرفته بود و می گفت خوبم... سربازانی رو دیدم که انگار تموم عقده های انباشته شده  در وجودشون رو با دنبال کردن مردم و ترسوندشون خالی می کردن و بعد فاتحانه می خندیدند.
من اوج حقارت رو افراد میان سالی دیدم که توی جیب کتشون پر از تای بود برای ...

پسرک رو دیدم ، یه لحظه شاد و یه لحظه غمگین. یه زمان خندان و زمان دیگه عصبانی و گریان. خودم درمونده بین عقل و احساس . سخت بود و سخت اما باید پیش بریم.
شنبه و دیدن دکترم . حرفاش ذهنم رو آروم می کنه. مرسی که هستید.

تا عید صبر می کنم و بعد...

یاسمین گلم تولدت مبارک. خوشحالم که امسال تنها نیستی . دوستون دارم تا همیشه.

۱۳۸۸ آبان ۸, جمعه

تو را من چشم در راهم

می دونی از همین الانشم حس می کنم دارم از نبودنت می میرم. فکر ندیدنت ، اینکه شنبه ها بی تو چیکار کنم با همه ی اون حرفای تلنبار شده ، اینکه دیگه به چه بهونه گلا رو بشمارم... وای عزیزدلم می فهمی نه؟؟؟؟ با این وعده ی حافظ دل خوشم و منتظر. تا اونروز که برگردی مراقب خودت باش یه عالمه.

یوسف گم گشته بازآید به کنعان غم مخور
کلبه ی احزان شود روزی گلستان غم مخور
....

دوستت دارم یادت نره.

۱۳۸۸ شهریور ۲۸, شنبه

عاشقتم خدااااااااااا

اصلا  باورم نمی شد این همه تحویلم بگیری. دوستت دارم .  روز محشری بود جمعه بیست و هفت شهریور از همه لحاظ. خدا جونم بازم ممنون.

امشب می ره.... دلخور نیستم. فقط به تو می سپارمش و امیدوارم بهترین ها برامون پیش بیاد.

۱۳۸۸ شهریور ۲۷, جمعه

ایران مال ماست

دستت را به من بده

۱۳۸۸ شهریور ۲۵, چهارشنبه

چه کسی می خواهد من و تو ما نشویم خانه اش ویران باد

من اگر بنشینم ، تو اگر بنشینی ، چه کسی برخیزد؟؟؟
من اگر برخیزم ، تو اگر برخیزی، همه بر می خیزند....
خدا پاشو پاشو پاشو

۱۳۸۸ شهریور ۱۸, چهارشنبه

چند روز می شه که نیت نوشتن دارم و فرصت پیش نیومده. چند تا اتفاق خوب افتاد تو این مدت .
کتاب.
اول : خریدن کتاب سپينود عزيز. ( هنوز دو تا از داستان هاش رو خوندم .).
دوم : رفتن به تئاتر  خشكسالي و دروغ آقاي يعقوبي  باچند تا از دوستاي خوب.
سوم : با تموم وجود حس كردم كه دوستم داره.

و اما فردا مي ره سفر... يه سفر ده روزه. مي دونم كه يه دنيا دلتنگش مي شم. به شدت دلم مي خواست كه همراهش ميرفتم اما.... نطلبيد!!!

ديگه چيزي به رفتنش نمونده... تولدش رو  مي گيرم و بعد... من و مي مونم و من و دلتنگي و من و يادش ومن و دل نگراني و من و....

۱۳۸۸ شهریور ۱۱, چهارشنبه

و این منم مهتاب

پرم از احساسات ضد و نقیض. نه دل موندن دارم نه پای رفتن. از این حس های واهی که مثل سایه همراهمه بدم میاد. معلوم نیست به چی حسادت می کنم! به کی؟ اصلا معیار قیاسم اشتباهه ،حق داره.از این که رفتن،از این که می ره، از این که تا این حد تنهام ، از این که حتی از تصور رویای خوش آیند هم می ترسم، دلخورم. 
ای کاش خودم می دونستم که با چی دل خوش می شم!برای هر اقدامی به شدت احساس ناتوانی و پیری می کنم. 
از این همه غرغرو بودن بدم میاد....
نه بابا همش این نیست. این روزها احساس های خوب هم دارم. وقتی که با هم هستیم  عالیه. وقتی با تموم وجود حس می کنم هست ، دوستم داره .... وقتی شنبه ها با دکترم حرف می زنم خیلی خوبه. وقتی با باقی مونده های خاندان اراجیف می گیم، وقتی مانا رو بغل می کنم، وقتی برنامه دارم ، وقتی پول دارم ... 
دل خوشی ها کم نیست... 

۱۳۸۸ شهریور ۱۰, سه‌شنبه

همین طوری

مرا تو بی سببی نیستی
به راستی صلت کدام قصیده ای ای غزل؟
ستاره باران جواب کدام سلامی به آفتاب از دریچه ی تاریک؟
کلام از نگاه تو شکل می گیرد... خوشا نظربازیا  که تو آغاز می کنی
دلم برات تنگ شده.می دونی؟؟؟

 

۱۳۸۸ شهریور ۷, شنبه

بدون شرح

شنیدم در زمان خسرو پرویز-
گرفتند آدمی را توی تبریز-
به جرم نقض قانون اساسی-
و بعض گفتمان های سیاسی-
ولی آن مرد دوراندیش، از پیش-
قراری را نهاده با زن خویش-
که از زندان اگر آمد زمانی-
به نام من پیامی یا نشانی-
اگر خودکار آبی بود متنش-
بدان باشد درست و بی غل و غش-
اگر با رنگ قرمز بود خودکار-
بدان باشد تمام از روی اجبار-
تمامش از فشار بازجویی ست-
سراپایش دروغ و یاوه گویی ست-
گذشت و روزی آمد نامه از مرد-
گرفت آن نامه را بانوی پر درد-
گشود و دید با هالو مآبی-
نوشته شوهرش با خط آبی:
عزیزم، عشق من ، حالت چطور است؟
بگو بی بنده احوالت چطور است؟
اگر از ما بپرسی، خوب بشنو-
ملالی نیست غیر از دوری تو-
من این جا راحتم، کیفور کیفور-
بساط عیش و عشرت جور وا جور-
در این جا سینما و باشگاه است-
غذا، آجیل، میوه رو به راه است-
کتک با چوب یا شلاق و باطوم-
تماما شایعاتی هست موهوم-
هر آن کس گوید این جا چوب دار است-
بدان این هم دروغی شاخدار است-
در این جا استرس جایی ندارد-
درفش و داغ معنایی ندارد-
کجا تفتیش های اعتقادی ست؟
کجا سلول های انفرادی ست؟
همه این جا رفیق و دوست هستیم-
چو گردو داخل یک پوست هستیم-
در این جا بازجو اصلن نداریم-
شکنجه ، اعتراف، عمرن نداریم-
به جای آن اتاق فکر داریم-
روش های بدیع و بکر داریم-
عزیزم، حال من خوب است این جا-
گذشت عمر، مطلوب است این جا-
کسی را هیچ کاری با کسی نیست-
نشانی از غم و دلواپسی نیست-
همه چیزش تمامن بیست این جا-
فقط خود کار قرمز نیست این جا-
سید محمد رضا

این روزها و مرده خوران

http://persianpoem.blogfa.com/post-40.aspx

اعتراف می کنم...

منتظر بودم امروز سرو کله تون پیدا شه! دلم می خواست تمومش یه شوخی باشه....فکرنبودنت ، ندیدنت... مسخره است اما نمی تونم قبول کنم که همه چی تموم شده و تصمیمتون نهایی شده. خیلی جات خالیه دختر. جای جفتتون.ای کاش...
خیلی دوستت دارم. چه بیای ، چه نیای . ازت بابت تموم مهربونیات ، تموم کارهایی که واسم انجام دادی ، اون روحیه دادنات ....بابت بودنت ممنونم. پنجشنبه هاصبح بی تو سر در گمم.مراقب خودت باش جونم.

۱۳۸۸ شهریور ۴, چهارشنبه

ودلم می خواهد که بمیرم امروزززز

چند روزی می شه که باز هم وبلاگ خوندن رو شروع کردم.وبلاگ های قدیمی که عادت داشتم به خوندنشون که سالهاست ازشون بی خبر موندم. هنوزهم حالم بد میشه ، هنوز هم تپش قلب می گیرم بابت خوندن یه سری از خبرها ، هنوز هم افسردم می شم از دیدن جنبش و فعالیت دیگرون و از باطل بودن خودم...
امروز که میومدم سر کار ، ترافیک درست مثل زمانی بود که مدارس باز هستن! با خودم فکر کردم که هیچ دشمنی نمی تونست من رو این همه زود ، این همه شدید از دین ، ایمان ، خدا ، عشق به ایران ، میل به زندگی و... برگردونه ، که این ها برگردوندند.
ای کاش حداقل به اندازه ی گرفتن یه نخود عقل تو صف مونده بودم. شاید اونوقت می دونستم که این روزها باید چیکار کنم.

۱۳۸۸ شهریور ۲, دوشنبه

طرح های معلوم نیست کی در آوردی!!!!

امروز صبح از روی پل چهار طرف رو نگاه کردم. پشت سرم ترافیک بود ، ولی عصر از دوطرف ، مدرس ، جردن... مردم همیشه مطیع که به همه چیز عادت می کنن.... به یکی از پلیسها گفتم : " می تونم بپرسم کی از این طرح خوشحاله؟؟" گفت : " دولت".
این روزا تموم مدت سردرد دارم و... عصبانیم.

۱۳۸۸ مرداد ۳۱, شنبه

پایین تختم پر از موهایی شده که موقع وبگردی کندمشون!!!!
تا کاملا کچل تر از این نشدم حرفم رو بزنم و برم :
بابت امروز و دیشب یه عالمه مرسی. مدتها بود که این همه آرامش رو یک جا نداشتم. یه چیزای جالبی امروز فهمیدم که به وقتش می نویسم در موردشون. جلسه ی امروز دکترم هم عالی بود .. جدا امیدوارم بتونم زندگیم رو سامون بدم.
شب به خیر.

۱۳۸۸ مرداد ۱۱, یکشنبه

و خداوند خمیازه ای کشید...

اما دوباره به خواب رفت تا ...
ان الله لا یغیرمابقوم حتی لایغیروا ما بانفسهم...

۱۳۸۸ مرداد ۷, چهارشنبه

ذهن بیچاره ی من

دلم زود زود زیاد زیاد برات تنگ می شه!!!
گاهی احساس می کنم خودم با خودم هم رو راست نیستم! بسکه سبکی و سنگینی ، درست و نادرست ، چی فکر می کنن و چی می گن تو سرمون فرو می کنن از بچگی،یه زن سی و پنج ساله هم که می شیم از دیگرون که هیچ از خودمون هم خجالت می کشیم که آرزو هامون رو بگیم. اعتراف کنیم چی رو کم داریم، چی می خوایم... تازه وقتی تموم شجاعتت رو جمع می کنی ، تو چشماش نگاه می کنی و می گی : " تو رو کم دارم " با یه لبخند که از صد تا فحش بدتره بهت نگاه می کنه و می گه : " می خوای چیکار؟؟ " و تو مثل آش آلو ولو می شی و به خودت فحش می دی که دهنت رو باز کردی و صادقانه از خواستت حرف زدی...
فردا روز مهمیه... احتمالا تنها می مونم اما مهم نیست می خوام که باشم . می خوام سهیم باشم و من هم عزادارم .

۱۳۸۸ مرداد ۴, یکشنبه

آری آری زندگی زیباست!!!!

فکر می کنم بیش تر از سه سال از زمانی که وبلاگم رو حذف کردم می گذره و با رفتن پسرم ، همزمان با بیست و پنجم جولای این وبلاگ رو درست کردم. این روزها و این شرایط نیازمند نوشتن هستم ... بنویسم که یادم بمونه وقتی نیست چقدر کم دارمش . دوباره روزشمار بذارم واسه دیدنش ، واسه بوسیدنش ، واسه شیطنتهاش...

۱۳۸۸ مرداد ۳, شنبه

بیست و چهارم تیر ماه هشتاد و پنج

امروز یه نوشته ی قدیمی از کاوه رو تو دفترچه ام دیدم که خطاب به من گفته بود :
رد پای آدمها توی قلب تو انگار که توی سیمان حرکت کرده باشن موندگاره! گفته بود : چرا توی دلت می خوای کلکسیونی از آدمها رو نگه داری؟ خودت رو بیشتر دوست داشته باش. اگه بود به خاطر این بود که تو می خواستی و حالا که رفته به خاطر خودت فراموشش کن.