۱۳۸۹ مهر ۸, پنجشنبه

چراغهای رابطه خاموش است

به من گفت حداقل یه وقت دیگه برو ! بلکه چشمت به چراغهای روشن بیفته نه خونه ای که پنجره هاش هم تاریکه ...فکر کن که پنج شنبه شب تو خونه بمونه !!!
گوش نکردم........................... حق با دخترک بود...

۱۳۸۹ مهر ۴, یکشنبه

تولد ديروزت مبارك پسرم

يه سال ديگه شروع شد. هم زمان با شروع مدرسه، اميدوارم كه همه چي به بهترين شكل پيش بره. يادت نره كه تا خود خورشيد دوستت دارم.... "تولدت مبارك "

ديروز يه سر رفتم دانشگاه ، ديدن استادها ، محوطه ي دانشكده و دانشجو ها كلي هوس دوباره درس خوندن رو تو دلم زنده كرد. اون محيط خوب و شاد كه توش غم و غصه جايي نداشت با تموم مشكلات...

مرسي آقاي دكتر كه اون همه واسم وقت گذاشتي،  باورتون نمي شه كه چقدر از توجه و لطفتون خوشحال شدم. هميشه شاد و سلامت باشيد.

۱۳۸۹ شهریور ۳۰, سه‌شنبه

مهر من پس کی از راه می رسی؟؟؟؟

تموم نمی شه این شهریور!!! این تابستون!!!! این شش ماه کذایی!!! همه اش یه طرف و این هفته ی آخر یه طرف...
می دونم قرار بود که بپذیرم، قرار بود که انقلاب بشه بعد از این شش ماه تو زندگیم، قرار بود که دیگه...

هیچ چیز در دل من عوض نشد... می تونم صادق باشم؟؟؟ باید بهت بگم راستش رو؟؟؟ باید بگم که تنها ...
می دونم همه چی رو بهتر ازمن می دونی.هر طور تو راحتی ، سکوت می کنم اما بدون که با تموم وجود منتظرم که...

الان حافظ رو باز کردم می گه :

باز آی ساقیا  که هواخواه   خدمتم               مشتاق   بندگی و دعا گوی دولتم
می خورکه عاشقی نه به کسب است واختیار  این موهبت رسید زمیراث فطرتم

۱۳۸۹ شهریور ۲۸, یکشنبه

اين روزهاي آخر شهريور

چهاشنبه شب ، پسرك حالش بد بود. تب داشت . تقريبا تا صبح هر دومون نتونستيم بخوابيم. ساعت سه صبح بود به گمونم ، گفت : مامان... گفتم : بله؟ گفت :‌من رو ببخشيد ،‌خيلي همه تون رو اذيت كردم .معذرت مي خوام... (‌با بغض )‌،‌بوسيدمش، هذيون مي گفت!!! صبح كه بيدار شد و دوباره شروع به غرغر و اذيت كرد ،‌اصلا يادش نمي يومد كه به من چي گفته!!!!

پنج شنبه شب يه تولد كوچولو واسش گرفتم ! (‌مي گفت كه اين بدترين تولد عمرشه! حتي مهمونا رو هم واسه شام دعوت نكردم!!!) تازه غر مي زد كه چرا خاله هاش و... نيستن.... (‌بهونه)

جمعه شب بردمش خونه ي عمه كه با اونها بره ، قول دادم كه يكم برم پيشش و تا روز تولدش هم بمونم.

از اومدن پاييز يه عالمه خوشحالم به هزار و يك دليل.... قطعا تو يك دليلش رو خوب مي دوني .

۱۳۸۹ شهریور ۱۹, جمعه

نه که فکر کنی من هم دلی دارم

من تو رو hide کردم که این همه غم نخورم  ( نمی تونستم مثل توباشم! باشی و نبینمت ! ) وقتی از حافظ نظر خواستم گفت :

حافظ ز خوبرویان بختت جز اینقدر نیست
گر نیستت رضایی حکم قضا بگردان *

* ( می دونی که یعنی شاخ غول شکستن این کار!!! )


۱۳۸۹ شهریور ۱۷, چهارشنبه

اعتزاف می کنم

که با تموم دعواها و ناراحتی های این چند وقت ، از فکر دوباره رفتنش غمگینم.
_______

این که از منتظر بودن برای شنیدن صداش و دیدنش خسته شدم...
این که حرفهای بقیه داره درست در میاد و من در زندگیش جایی ندارم...
این که باور این همه بی محلی برام سخته...
این که هنوز گاهی به زور خودم رو کنترل می کنم تا خودخواه نباشم ...
این که با تموم وجود سعی می کنم بگم دیگه عادت کردم ...
این که  نبودنش رو پذیرفتم...
این که بودنش رو انتظار نمی کشم...
این که باور کردم اون شعرهای حافظ کمترین ربطی به من نداره...
این که باور کردم "ممکنه " ی اون "قطعا " بود...
این که با همه ی این حرفها اون شب که موبایلم  زنگ خورد با دیدن شش شماره ی اولش قلبم بلند بلند شروع به تپیدن کرد با ین که مطمئن بودم امکان نداره...

۱۳۸۹ شهریور ۱۳, شنبه

گرچه مي گفت كه زارت بكشم مي ديدم

پارسال در چنين روزي شبش رو رفتيم تئاتر "خشكسالي و دروغ" * ، بعدش پيتزا پنتري و...

يار مفروش به دنيا كه بسي سود نكرد   آن كه يوسف به زر ناسره بفروخته بود...

* دختر تو دفترچه ي خاطراتش نوشته بود.