تو را که گفت که بر روی خوب حیران باش
۱۳۸۸ آبان ۳۰, شنبه
می سپارم به تو از دست حسود چمنش
خب فردا اول آذر ماهه... تو هم می ری وامسال این چهارمین نفراز فامیل می شه که ازمون دور می شه. خیلی دلم واست تنگ می شه می دونم، می دونم که واسه نبودن تو هم گریه می کنم اما هر چی به دور و برم به این مملکت نگاه می کنم می بینم که هیچ چیز قابل ارزشی واسه موندن نداره. در حقیقت اونقدر سیاهی زیاد شده که هر کس بتونه بره و نجات بده خودش رو بازم باعث امیدواریه. خیلی مراقب خودت باش و موفق باشی جونم.
سفرمون خیلی عالی بود اگر ...
و اینکه می دونی چیه عزیزدلم؟؟؟ دیگه حالم ازخودم، از این جور بودن یه طرفه به هم می خوره. خوش باشی.
۱۳۸۸ آبان ۲۰, چهارشنبه
آبان
مدتهاست که دلم می خواد بنویسم اما نه وقت بود و نه امکانش. می خواستم از روز چهارشنبه بگم که چطور محاصره شدن یه بره توسط یه دسته گرگ رو دیدم! این که مفهوم چشمهای دریده و پر از نفرت رو درک کردم ! انسانهایی!!! رو دیدم که نفهمیدم به چه قیمتی اینطور وحشیانه انسانهای دیگه رو می زدند... دیدم ، داد زدم ، گریه کردم و...
آقای مهربونی رو دیدم که یه انسان خشمگین رو آروم کرد و آجر رو از دستش گرفت. پیرزنی رو دیدم که یه تکه گیاه سبز رو از کنار خیابون کنده بود و با دستش بالا نگه داشته بود. دختری رو دیدم که فقط به خاطر مادرش دستش رو به سرش گرفته بود و می گفت خوبم... سربازانی رو دیدم که انگار تموم عقده های انباشته شده در وجودشون رو با دنبال کردن مردم و ترسوندشون خالی می کردن و بعد فاتحانه می خندیدند.
آقای مهربونی رو دیدم که یه انسان خشمگین رو آروم کرد و آجر رو از دستش گرفت. پیرزنی رو دیدم که یه تکه گیاه سبز رو از کنار خیابون کنده بود و با دستش بالا نگه داشته بود. دختری رو دیدم که فقط به خاطر مادرش دستش رو به سرش گرفته بود و می گفت خوبم... سربازانی رو دیدم که انگار تموم عقده های انباشته شده در وجودشون رو با دنبال کردن مردم و ترسوندشون خالی می کردن و بعد فاتحانه می خندیدند.
من اوج حقارت رو افراد میان سالی دیدم که توی جیب کتشون پر از تای بود برای ...
پسرک رو دیدم ، یه لحظه شاد و یه لحظه غمگین. یه زمان خندان و زمان دیگه عصبانی و گریان. خودم درمونده بین عقل و احساس . سخت بود و سخت اما باید پیش بریم.
شنبه و دیدن دکترم . حرفاش ذهنم رو آروم می کنه. مرسی که هستید.
تا عید صبر می کنم و بعد...
یاسمین گلم تولدت مبارک. خوشحالم که امسال تنها نیستی . دوستون دارم تا همیشه.
پسرک رو دیدم ، یه لحظه شاد و یه لحظه غمگین. یه زمان خندان و زمان دیگه عصبانی و گریان. خودم درمونده بین عقل و احساس . سخت بود و سخت اما باید پیش بریم.
شنبه و دیدن دکترم . حرفاش ذهنم رو آروم می کنه. مرسی که هستید.
تا عید صبر می کنم و بعد...
یاسمین گلم تولدت مبارک. خوشحالم که امسال تنها نیستی . دوستون دارم تا همیشه.
اشتراک در:
پستها (Atom)