دلم زود زود زیاد زیاد برات تنگ می شه!!!
گاهی احساس می کنم خودم با خودم هم رو راست نیستم! بسکه سبکی و سنگینی ، درست و نادرست ، چی فکر می کنن و چی می گن تو سرمون فرو می کنن از بچگی،یه زن سی و پنج ساله هم که می شیم از دیگرون که هیچ از خودمون هم خجالت می کشیم که آرزو هامون رو بگیم. اعتراف کنیم چی رو کم داریم، چی می خوایم... تازه وقتی تموم شجاعتت رو جمع می کنی ، تو چشماش نگاه می کنی و می گی : " تو رو کم دارم " با یه لبخند که از صد تا فحش بدتره بهت نگاه می کنه و می گه : " می خوای چیکار؟؟ " و تو مثل آش آلو ولو می شی و به خودت فحش می دی که دهنت رو باز کردی و صادقانه از خواستت حرف زدی...
فردا روز مهمیه... احتمالا تنها می مونم اما مهم نیست می خوام که باشم . می خوام سهیم باشم و من هم عزادارم .
۱۳۸۸ مرداد ۷, چهارشنبه
۱۳۸۸ مرداد ۴, یکشنبه
آری آری زندگی زیباست!!!!
فکر می کنم بیش تر از سه سال از زمانی که وبلاگم رو حذف کردم می گذره و با رفتن پسرم ، همزمان با بیست و پنجم جولای این وبلاگ رو درست کردم. این روزها و این شرایط نیازمند نوشتن هستم ... بنویسم که یادم بمونه وقتی نیست چقدر کم دارمش . دوباره روزشمار بذارم واسه دیدنش ، واسه بوسیدنش ، واسه شیطنتهاش...
۱۳۸۸ مرداد ۳, شنبه
بیست و چهارم تیر ماه هشتاد و پنج
امروز یه نوشته ی قدیمی از کاوه رو تو دفترچه ام دیدم که خطاب به من گفته بود :
رد پای آدمها توی قلب تو انگار که توی سیمان حرکت کرده باشن موندگاره! گفته بود : چرا توی دلت می خوای کلکسیونی از آدمها رو نگه داری؟ خودت رو بیشتر دوست داشته باش. اگه بود به خاطر این بود که تو می خواستی و حالا که رفته به خاطر خودت فراموشش کن.
رد پای آدمها توی قلب تو انگار که توی سیمان حرکت کرده باشن موندگاره! گفته بود : چرا توی دلت می خوای کلکسیونی از آدمها رو نگه داری؟ خودت رو بیشتر دوست داشته باش. اگه بود به خاطر این بود که تو می خواستی و حالا که رفته به خاطر خودت فراموشش کن.
اشتراک در:
پستها (Atom)