از اين كه اين همه به وضوح و با جزئيات مي دونم متنفرم!!! دارم مي تركم فقط منتظر يه اشاره هستم...
فكر كن كه چه ابلهانه ست بودن به اين بي رنگي و بي ارزشي كه ذره اي دلتنگي هم به دنبال نبودنم نبود!!!
به همه چيز شك كردم و ابتداي همه به خودم! به شخصيتم ! به دوستيم ! به دوستانم ووووو
چطور دلت اومد؟؟؟ من با تو چه كرده بودم؟
حافظ هم فهميده من تجسم حماقتم ، مي گه :
از دست غيبت تو شكايت نمي كنم...
فكر كن كه چه ابلهانه ست بودن به اين بي رنگي و بي ارزشي كه ذره اي دلتنگي هم به دنبال نبودنم نبود!!!
به همه چيز شك كردم و ابتداي همه به خودم! به شخصيتم ! به دوستيم ! به دوستانم ووووو
چطور دلت اومد؟؟؟ من با تو چه كرده بودم؟
حافظ هم فهميده من تجسم حماقتم ، مي گه :
از دست غيبت تو شكايت نمي كنم...