۱۳۸۹ آبان ۱, شنبه

خوشا بي خبري

از اين كه اين همه به وضوح و با جزئيات مي دونم متنفرم!!! دارم مي تركم فقط منتظر يه اشاره هستم...
فكر كن كه چه ابلهانه ست بودن به اين بي رنگي و بي ارزشي كه ذره اي دلتنگي هم به دنبال نبودنم نبود!!!

به همه چيز شك كردم و ابتداي همه به خودم! به شخصيتم ! به دوستيم ! به دوستانم ووووو
چطور دلت اومد؟؟؟ من با تو چه كرده بودم؟

حافظ هم فهميده من تجسم حماقتم ، مي گه :

از دست غيبت تو شكايت نمي كنم...

۱۳۸۹ مهر ۲۵, یکشنبه

براي تو ،‌شايد براي خودم

تموم حرفهايي رو كه گفتي درست بود. تموم اين شش ماه سخت و كذايي رو فراموش كردم! انگار كه خواب بودم ، كابوس ديدم ،حالا بيدار شدم و هيچ چيز تغيير نكرده!!! من  موندم و همون خواسته هام! همون آرزوهاي دست نيافتني....

مي بيني كه منكر نمي شم ، اما نمي خوام ديدنت رو و بودنت رو از دست بدم. اگر لازمه سكوت مي كنم ،تموم سعيم رو مي كنم تا فراموش كنم خواستنت رو به اين شدت.... مي خوام باشي،‌باشم ... دوست باشيم و هرگز ديگه اين جدايي ها تكرار نشه. من تحمل ندارم دوستم. اميدوارم بتونم اونطور رفتار كنم كه تو هم بودنم رو بخواي و دوستيم رو....*

 پير پيمانه كش من كه روانش خوش باد  گفت پرهيز كن از صحبت پيمان شكنان


مي گه :

روز مرگم نفسي مهلت ديدار بده   تا چو حافظ ز سر جان و جهان برخيزم


* دعا كن كم نيارم.

اين روزها

زندگيت من رو به ياد رمانهاي كلاسيك روس و فرانسه ميندازه!!!  حالا چرا ؟ بماند...

هر روز يه حادثه ي ناخوشايند پيش مياد! هنوز پول پيش رو جور نكردم! لپ تاپم مادر برد پرونده! شيرآلات سرويس حموم توالت بايد عوض بشه! ( پول ندارمممممممممممممممممممممممممم م ) مي دونم خبر تازه اي نيست! چند روز در ميون يه جنگ اعصاب از شهرستان دارم!!! وام داره آماده مي شه اما بايد پول بريزم به حساب كه نيست! تازه .............. همش پول نيست كه!!!!!

احساس مي كنم از اين چشم به راه گذاشتن و آزار من خوشش مياد...

من دووم ميارم؟؟؟ آره؟؟؟

۱۳۸۹ مهر ۹, جمعه

حتی حتی حتی حتی حتی

دلش نمی خواد من رو ببینه هیچ ، دلش نمی خواد صدام رو هم بشنوه حتی...

بی انصاف