۱۳۸۸ شهریور ۷, شنبه

بدون شرح

شنیدم در زمان خسرو پرویز-
گرفتند آدمی را توی تبریز-
به جرم نقض قانون اساسی-
و بعض گفتمان های سیاسی-
ولی آن مرد دوراندیش، از پیش-
قراری را نهاده با زن خویش-
که از زندان اگر آمد زمانی-
به نام من پیامی یا نشانی-
اگر خودکار آبی بود متنش-
بدان باشد درست و بی غل و غش-
اگر با رنگ قرمز بود خودکار-
بدان باشد تمام از روی اجبار-
تمامش از فشار بازجویی ست-
سراپایش دروغ و یاوه گویی ست-
گذشت و روزی آمد نامه از مرد-
گرفت آن نامه را بانوی پر درد-
گشود و دید با هالو مآبی-
نوشته شوهرش با خط آبی:
عزیزم، عشق من ، حالت چطور است؟
بگو بی بنده احوالت چطور است؟
اگر از ما بپرسی، خوب بشنو-
ملالی نیست غیر از دوری تو-
من این جا راحتم، کیفور کیفور-
بساط عیش و عشرت جور وا جور-
در این جا سینما و باشگاه است-
غذا، آجیل، میوه رو به راه است-
کتک با چوب یا شلاق و باطوم-
تماما شایعاتی هست موهوم-
هر آن کس گوید این جا چوب دار است-
بدان این هم دروغی شاخدار است-
در این جا استرس جایی ندارد-
درفش و داغ معنایی ندارد-
کجا تفتیش های اعتقادی ست؟
کجا سلول های انفرادی ست؟
همه این جا رفیق و دوست هستیم-
چو گردو داخل یک پوست هستیم-
در این جا بازجو اصلن نداریم-
شکنجه ، اعتراف، عمرن نداریم-
به جای آن اتاق فکر داریم-
روش های بدیع و بکر داریم-
عزیزم، حال من خوب است این جا-
گذشت عمر، مطلوب است این جا-
کسی را هیچ کاری با کسی نیست-
نشانی از غم و دلواپسی نیست-
همه چیزش تمامن بیست این جا-
فقط خود کار قرمز نیست این جا-
سید محمد رضا

این روزها و مرده خوران

http://persianpoem.blogfa.com/post-40.aspx

اعتراف می کنم...

منتظر بودم امروز سرو کله تون پیدا شه! دلم می خواست تمومش یه شوخی باشه....فکرنبودنت ، ندیدنت... مسخره است اما نمی تونم قبول کنم که همه چی تموم شده و تصمیمتون نهایی شده. خیلی جات خالیه دختر. جای جفتتون.ای کاش...
خیلی دوستت دارم. چه بیای ، چه نیای . ازت بابت تموم مهربونیات ، تموم کارهایی که واسم انجام دادی ، اون روحیه دادنات ....بابت بودنت ممنونم. پنجشنبه هاصبح بی تو سر در گمم.مراقب خودت باش جونم.

۱۳۸۸ شهریور ۴, چهارشنبه

ودلم می خواهد که بمیرم امروزززز

چند روزی می شه که باز هم وبلاگ خوندن رو شروع کردم.وبلاگ های قدیمی که عادت داشتم به خوندنشون که سالهاست ازشون بی خبر موندم. هنوزهم حالم بد میشه ، هنوز هم تپش قلب می گیرم بابت خوندن یه سری از خبرها ، هنوز هم افسردم می شم از دیدن جنبش و فعالیت دیگرون و از باطل بودن خودم...
امروز که میومدم سر کار ، ترافیک درست مثل زمانی بود که مدارس باز هستن! با خودم فکر کردم که هیچ دشمنی نمی تونست من رو این همه زود ، این همه شدید از دین ، ایمان ، خدا ، عشق به ایران ، میل به زندگی و... برگردونه ، که این ها برگردوندند.
ای کاش حداقل به اندازه ی گرفتن یه نخود عقل تو صف مونده بودم. شاید اونوقت می دونستم که این روزها باید چیکار کنم.

۱۳۸۸ شهریور ۲, دوشنبه

طرح های معلوم نیست کی در آوردی!!!!

امروز صبح از روی پل چهار طرف رو نگاه کردم. پشت سرم ترافیک بود ، ولی عصر از دوطرف ، مدرس ، جردن... مردم همیشه مطیع که به همه چیز عادت می کنن.... به یکی از پلیسها گفتم : " می تونم بپرسم کی از این طرح خوشحاله؟؟" گفت : " دولت".
این روزا تموم مدت سردرد دارم و... عصبانیم.

۱۳۸۸ مرداد ۳۱, شنبه

پایین تختم پر از موهایی شده که موقع وبگردی کندمشون!!!!
تا کاملا کچل تر از این نشدم حرفم رو بزنم و برم :
بابت امروز و دیشب یه عالمه مرسی. مدتها بود که این همه آرامش رو یک جا نداشتم. یه چیزای جالبی امروز فهمیدم که به وقتش می نویسم در موردشون. جلسه ی امروز دکترم هم عالی بود .. جدا امیدوارم بتونم زندگیم رو سامون بدم.
شب به خیر.

۱۳۸۸ مرداد ۱۱, یکشنبه

و خداوند خمیازه ای کشید...

اما دوباره به خواب رفت تا ...
ان الله لا یغیرمابقوم حتی لایغیروا ما بانفسهم...