۱۳۸۹ فروردین ۳, سه‌شنبه

ترا من چشم در راهم...

خیلی دوستت دارم . می شه اینقدر به من سخت نگیری؟؟ فکر نمی کنی به اندازه ی کافی  تنها بودم؟ تنها بودی؟ ...  با تو
همه چی  آرومه
همه چی آرومه
همه چی آرومه


۱۳۸۸ اسفند ۱۷, دوشنبه

ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش

بودنم واست خوشایند هست یا نه؟

۱۳۸۸ اسفند ۱۴, جمعه

بی ماه مهرافروز خود تا بگذرانم روز خود

قصدت رو از این همه آزار عمدی نمی فهمم؟؟؟

۱۳۸۸ اسفند ۱۰, دوشنبه

چون نیک نظر کرد پر خویش در آن دید

خب جای گله و شکایتی نیست. هر خواسته ای بهایی داره و ...
فکر کن بیش تر از سی و پنج سال گذشته و من هنوز نمی دونم می خوام چه رلی رو بازی کنم!!! دقت کردی؟