۱۳۸۹ آذر ۹, سه‌شنبه

باز هم

همين روزها باز هم دوست ديگه اي ازمون جدا مي شه و مي ره.... مي دونستم ، از قبل به من گفته بود اما انتظارش رو نداشتم اين همه زود باشه. دلم خيلي واسش تنگ مي شه. نمي دونم هيچ وقت بهش گفتم كه اگه نبود من سال گند 82 رو از سر نمي گذروندم؟؟؟ بهش گفتم كه نامه هاش رو با وسواس نگه داشتم و هيچ وقت لذت خوندن اون نامه هاي طولاني رو با صدها هزار ايميل عوض نمي كنم؟؟؟؟ هنوز نرفته دلم براش تنگ شده....

هر شب موقع خواب ديوان حاقظي* رو كه به من دادي ميارم وچند تا غزل مي خونم. مرسي بابت اون و بابت تموم كتابهايي كه به من دادي. باورت مي شه كه "هنوز زنده ام كه روايت كنم " رو تموم نكردم؟؟؟ خوندنش از دل خوشي هاي قبل از خوابمه. ديگه چيز زياديش نمونده.... 

* يادته كي به من داديش؟ بعد از اون تصادف؟؟ وقتي دادي گفتم :" نو رو واسه خودت نگه داشتي ، كهنه رو به من دادي؟؟ " و تو اخم كردي؟؟؟ فكر كردي جدي مي گم ... اما خود من كتابي رو كه دوست دارم و مال خودمه در صورتي به فرد ديگه مي دم كه طرف واسم خيلي عزيز باشه و من واست مهم بودم اون روزها.

۱۳۸۹ آذر ۷, یکشنبه

آدم هاي احمق!!

بعضي از آدمها جدا حالم رو به هم مي زنن. چنان با پررويي دروغ مي گن كه انگار راست تر و حق تر از آنچه مي گن ، تو نميتونستي بشنوي!!!!
از شنيدن قصه هاي قديمي خسته شدم .
از اميد داشتن به دوستاني كه همه چي رو يك طرفه پيش مي برن هم...
دلم آرامشي رو مي خواد كه ... يادم نمياد از كي گمش كردم.

۱۳۸۹ آذر ۴, پنجشنبه

خوب نیستم

شاید گلی درست بگه اما نمی تونم باهاش کنار بیام. از خودم متنفرم. حداقل این راهش نبود . چیزی نبود که من بخوام بعد از این همه وقت....
از خودم بدم میاد بدم میاد بدم میاد

۱۳۸۹ آذر ۱, دوشنبه

يك سال گذشت

دير گذشت ، سخت گذشت ، خيلي بد بود كلا.... جات خيلي خاليه . اميدوارم كارات روبه راه باشه هميشه ...
گاهي دلم براي روزهاي بچگيمون يه دنيا تنگ مي شه. باور مي كني احساس مي كنم كم دارمتون؟؟؟ اي كاش بياد روزي كه دوباره دور هم جمع بشيم ، حتي اگه شده واسه يه مدت كوتاه.

۱۳۸۹ آبان ۳۰, یکشنبه

از خودم بدم مياد

قطعا خداوند جز حماقت چيزي در وجود من قرار نداده.......
من هنوز هم از ديدن خيلي چيزا ناراحت مي شم! از اين كه همه جا با منه و اصلا به يادم نيست غمگينم ... از اين كه به اين راحتي اشكم در مياد كه... از خودم متنفرم....از اين كه به اين راحتي پاكم كرد از ذهنش ، قلبش ، زندگيش... شايد كه اصلا نبودم.......
از اين كه توي اداره نشستم و مي نويسم و اشكام همينطور ميان حالم به هم مي خوره.......
از اين انتظار ابلهانه بيزارم....... حتما ديدن اين حال من خوشحالت مي كنه......
هشت ماه به خاطر كي؟ به خاطر چي؟

۱۳۸۹ آبان ۲۴, دوشنبه

هر دم از این باغ بری می رسد

بعد از مدتها سعی کردم یه خرده خودم رو جمع و جور کنم اما اتفاقات نا خوشایند در راه بودن تا باز هم خالی بشم...........

خبر مرگ افرادی که می شناسم ناراحتم می کنه  و یه جورایی نمی پذیرمش... مثل تموم فقدان های زندگیم.

و ای کاش می شد دیگه اداره نرم...

سر درگمم.

۱۳۸۹ آبان ۲۱, جمعه

اینم از آبان

خب دیروز امتحان پایات ترم رو دادم و با تموم نخوندنام بد هم نشد بات از اینکه واسه ترم دیگه ثبت نام نکردم ، این که دیگه کلاس نمی رم غمگینم. دلم واسه کلاسمون ،واسه بچه ها و خوندن فرانسه تنگ می شه .....
سه شنبه امتحان تعیین سطح دارم، می دونی احمقانه به نظر می رسه اما می ترسم از امتحان دادنش حتی. امیدوارم کارای مالی به خوبی پیش بره تا دچار مشکل نشم.
.............. راستی چهارشنبه اولین جلسه با دکتر جدید بود. خوب بود تا چی بشه بعدا. فقط می دونم حتما باید یه چیزایی رو تو زندگیم تغییر بدم و برای این کار نیاز به راهنمایی دارم.
خودم از خودم راضیم .

۱۳۸۹ آبان ۱۵, شنبه

فقط همین مریض شدن رو کم داشتم

مسافرت به بدترین نحو ممکن شروع شد . با کلی معطلی و تاخیر و اعصاب خردی با رسیدن به فرودگاهی که حتی یه تاکسی هم توش نبود...........................................
 جمعه شب یه دعوای احمقانه با پسرک و یه کار کاملا بی شعورانه که هنوز نمی تونم درک کنم چرا ازم سر زد...........
امروز هم که تقریبا کارام همه نیمه تموم موند. هیچ کس به خودش زحمت نمی ده تا یه راهنمایی درست کنه! و کارت رو راه بندازه.... از کرمانشاه بیزارم....... هر بار که پسرم رو اونجا تنها می گذارم و میام از خودم متنفر می شم. یه روزی بیاد بتونم برش دارم ، ببرمش و برم جایی که هیچ فردی رو نبینم.....
مستقیم از فرودگاه رفتم دکتر، بازم آمپول و بازم آمپول........

اومدم خونه ، یه چیزی خوردم و بعدش مردم........

۱۳۸۹ آبان ۱۳, پنجشنبه

آخرین اخبار

کلاس رو پیچوندم. حالم بده ، رفتم دکتر ، دو تا آمپول زدم و فردا هم یکی دیگه باید تزریق کنم!!! خانوم دکتر بعد از گرفتن فشار با چشای گرد شده پرسید تو اصلا فشار هم داری؟؟؟ گفتم خب کلا همینجوریم... گفت 9 رو 4ه!!! گفتم خب نه مینیمم پایینه پس !!! احساس می کنم بدنم هم داره داغ می شه......... خلاصه که آماده ی سفر هستم.
راستی جعبه ی شکلاتی ر و که از کیش واست گرفته بودم داره تاریخ مصرفش می گذره... ( این ماه
، ماه آخره).... تو کجایی؟؟؟؟

۱۳۸۹ آبان ۱۲, چهارشنبه

مي دونستي يا نه؟

از صبح عين خل و چلا به اين فكر مي كنم كه تو حتي روز تولدم به من زنگ هم نزدي ولي .... رابطه متولده هشتم آبانه؟؟؟

دلم يه بغل گرم مي خواد تو اين هواي سرد تا واسش تعريف كنم چي فكر مي كردم ، چي شد!!! چي گفتم ، چي شنيدم.... (‌آره هنوز همون متكاي خپلم رو دارم كه شبها سرم رو تو دلش فرو كنم ... )

ديشب حالم بد بود ، حال دوستم هم بد بود ( خانومش تركش كرده، اون مونده و پسرش... ) مي گفت خيلي از شبا با هم كلي گريه مي كنن و من به ياد پسرك افتادم كه زنگ مي زنه، گريه مي كنه و من حتي نمي تونم بغلش كنم...

۱۳۸۹ آبان ۱۱, سه‌شنبه

اين دو هفته ي قاطي پاتي

پنج شنبه دارم مي رم پيش پسرم. همون روز كلاس دارم كه آخرين جلسه ي درسه . برنامه ام اينه كه دو تا از دوستام رو كه همين چند وقت اخير صاحب بچه شدن رو هم ببينم! روز شنبه صبح كارهاي اداريم رو هم انجام بدم، ظهر برگردم! فرداش يه امتحان مي خوام بده (‌نخونده !!! با توكل به آقا )..........هنوز كادوي ني ني هارو نخريدم. هوا هم كه  بارونيه اساسا!!!! امروز عصر هم با يه دوست قرار دارم ... جيغغغغغغغغغغغغغغغ از گره خوردن كارام تو هم خوشم نمياد. تازه هفته بعد هم امتحان آخر ترم ماست و واقعا اين ترم هنر كردم و هيچي نخوندم.
مي دوني چي اذيتم مي كنه؟ اينكه نمي تونم مهار فكرم رو به دست بگيرم و نگذارم به جاهايي بره كه نبايد!
از اين كه همش "چرا" تو ذهنمه خسته ام. خيلي دلم مي خواست مي تونستم با كسي حرف بزنم اما نمي تونم . كلا تو مود لالموني هستم.
اميدوارم با اومدن آذر همه چي رو به راه بشه.

*از اين همه ترافيك مزخرف هم عصبانيم. از چمران، ولي عصر  بدم مياددددد.

۱۳۸۹ آبان ۱۰, دوشنبه

در انتظار رويت ما و اميدواري

 در عشوه ي وصالت ما و خيال و خوابي

دلم خيلي واست تنگ شده، از تنهايي  نه لذت مي برم و نه خوشحالم امااااا واقعا نمي خوام صرف اين دلتنگي يكي رو تو زندگيم بيارم تا تو رو فراموش كنم ، تا تنها نباشم... اينجوري راحت ترم. زندگي مي كنم ، يه وقتايي از شدت نبودنت عر مي زنم و شب ها موقع خواب به تو فكر مي كنم.... من خوبم... تو چطوري؟

اميدوارم تا آخر اين ماه بتونم به كارهام يه سرو ساماني بدم.