نمي دونم چرا كتابهاي ماركز رو اينقدر طول مي دم كه بخونم! فكر كن " زنده ام كه روايت كنم " چيزي حدود 18 ماه طوووول كشيد!!! (چيزي حدود دو برابر دوره ي دوستيمون )
خوب بود و دوستش داشتم....
خيلي وقته كه ديگه مجتمع مون رو دوست ندارم. از اينكه بعد از ظهر وقتي وارد محوطه مي شم ديگه پسري با لپاي گل انداخته ولباسهاي خاكي به سمتم نمي دوه تا پول بخواد وبگه " مي خوام يه چيزي بخرم" و تهش يه "خيلي دوستت دارم " بهم بگه ، ناراحتم و دختركي اسكيت به پا!!! ديگه نيست تا بگه مامانش كجاست... و خواهرهايي كه نيستن تا بشه چاي بعد از ظهر رو با اونها خورد و دختركي كه با حرفهاش خستگيت رفع بشه.... از اين كه فاميل هي داره كوچيك و كوچيك تر مي شه خوشم نمياد... از اين مجتمع بدون خونواده ام خوشم نمياددددد.
_________
اون شب كه پيش دكترم بودم و ازش حرف زدم، باز هم اشكهام سرازير شدن!!!! خودم هم باورم نمي شد كه هنوز اين همه دردش تازه مونده باشه. فكر مي كردم كه بهترم... و وقتي وادارم مي كرد كه صحبت كنم دلم مي خواست از مطبش بيام بيرون. گفت : اولين كار اينه كه بپذيري همه چيز تموم شده...تموم شده... تموم شده...
خوب بود و دوستش داشتم....
خيلي وقته كه ديگه مجتمع مون رو دوست ندارم. از اينكه بعد از ظهر وقتي وارد محوطه مي شم ديگه پسري با لپاي گل انداخته ولباسهاي خاكي به سمتم نمي دوه تا پول بخواد وبگه " مي خوام يه چيزي بخرم" و تهش يه "خيلي دوستت دارم " بهم بگه ، ناراحتم و دختركي اسكيت به پا!!! ديگه نيست تا بگه مامانش كجاست... و خواهرهايي كه نيستن تا بشه چاي بعد از ظهر رو با اونها خورد و دختركي كه با حرفهاش خستگيت رفع بشه.... از اين كه فاميل هي داره كوچيك و كوچيك تر مي شه خوشم نمياد... از اين مجتمع بدون خونواده ام خوشم نمياددددد.
_________
اون شب كه پيش دكترم بودم و ازش حرف زدم، باز هم اشكهام سرازير شدن!!!! خودم هم باورم نمي شد كه هنوز اين همه دردش تازه مونده باشه. فكر مي كردم كه بهترم... و وقتي وادارم مي كرد كه صحبت كنم دلم مي خواست از مطبش بيام بيرون. گفت : اولين كار اينه كه بپذيري همه چيز تموم شده...تموم شده... تموم شده...