۱۳۸۹ خرداد ۲۲, شنبه

گمان مبر كه از ياد رفته اي

و يك سال گذشت.

۱۳۸۹ خرداد ۱۹, چهارشنبه

گر نکوبی شیشه ی غم را به سنگ

گفت : باید عزاداری کنی. نباید این همه به تاخیرش بندازی.با غمش و سختیش روبرو شو . فقدان و از دست دادن رو بپذیر و بعد ببین که چقدر تحملش راحت تر می شه و دردش کمرنگ تر.
حتی فکر کردن بهش ضربان قلبم رو بالا می بره. اما باید روزی رو به عنوان روز ختم اعلام کنم و گریه کنم بر تمامی خاطرات خوب و بدی که دارم . باید نبودنش رو بپذیرم و دست بکشم از این اصرار بی جهت که کنار خودم داشته باشمش هر لحظه. تا دیرتر نشده باید کاری کنم. باید...

۱۳۸۹ خرداد ۱۸, سه‌شنبه

براي تو كه بودنت رو از من دريغ مي كني

ديگر جا نيست
قلبت پُر از اندوه است.

مي ترسي  - به تو بگويم - تو از زنده گي مي ترسي
از مرگ بيش از زنده گي
از عشق بيش ازهر دو مي ترسي.

به تاريكي نگاه مي كني
از وحشت مي لرزي
و مرا در كنار ِ خود
از ياد
مي بري. *

* شاملو.

۱۳۸۹ خرداد ۱۲, چهارشنبه

ممنون كه هستيد

من از اينكه هنوز دوستاني دارم كه مي تونم ناراحتي هام رو باهاشون در ميون بذارم ، واسشون حرف بزنم و آروم بشم خوشحالم.
من از بودن پسرم هم بسيار خوشحالم و اين كه مي بينم خيلي از مسائل رو بدون گفتن من درك مي كنه. از اين كه هنوز مي تونم تا اين حد دوست داشته باشم ، عاشق باشم . من در كنار تمام غمها و سختي هاي زندگيم خوشحالم.

۱۳۸۹ خرداد ۸, شنبه

به تو

يعني بودن من تا اين حد حس اسارت بهت مي داد كه اين روزها اين همه سرخوشي... غمگين نيستم از شادي تو ، كه از بودنم به اين ناخوشايندي. هر روز ديوار رو بلندتر كردي و تنها روزنه هاي مونده رو هم يكي يكي مي بندي. ديگه مي دونم كه اون اشعار  هيچ ربطي به من نداشت ، ديگه هر روز به اميد خوندنشون به سراغت نميام. آسوده باش.

۱۳۸۹ خرداد ۴, سه‌شنبه

من بی می ناب زیستن نتوانم

باور کنی یا نه ، این روز ها رو با خوندن شعرهایی که می نویسی می گذرونم . تصور می کنم که بهت می گم : واسم حافظ بخون و اونوقت صدات رو می شنوم .

ای کاش ، ای کاش موقع نوشتن اونها ذره ای هم من رو لحاظ کرده باشی .

سپینود ِ عزیز مشتاق دیدنتون هستم. خبرم کن و لطفا مراقب خودت باش خیلی.

زنگ تفريح

نمي شه هر دو ماه يه زنگ تفريح داشته باشيم؟؟؟ حتي اگر شده در حد يك ساعت ؟؟؟؟