۱۳۸۹ فروردین ۳, سه‌شنبه

ترا من چشم در راهم...

خیلی دوستت دارم . می شه اینقدر به من سخت نگیری؟؟ فکر نمی کنی به اندازه ی کافی  تنها بودم؟ تنها بودی؟ ...  با تو
همه چی  آرومه
همه چی آرومه
همه چی آرومه


۱۳۸۸ اسفند ۱۷, دوشنبه

ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش

بودنم واست خوشایند هست یا نه؟

۱۳۸۸ اسفند ۱۴, جمعه

بی ماه مهرافروز خود تا بگذرانم روز خود

قصدت رو از این همه آزار عمدی نمی فهمم؟؟؟

۱۳۸۸ اسفند ۱۰, دوشنبه

چون نیک نظر کرد پر خویش در آن دید

خب جای گله و شکایتی نیست. هر خواسته ای بهایی داره و ...
فکر کن بیش تر از سی و پنج سال گذشته و من هنوز نمی دونم می خوام چه رلی رو بازی کنم!!! دقت کردی؟

۱۳۸۸ اسفند ۳, دوشنبه

شرابی تلخ می خواهم که مردافکن بود زورش

تموم عمر دلم می خواست بودن یا نبودنم برای افرادی که دوستشون دارم متفاوت باشه!!! اما نمی دونم چرا همیشه جز نقش  dont care ی بیشتر به من نرسید.

۱۳۸۸ بهمن ۱۴, چهارشنبه

از تو بيش از همه دنيا ، از خودم بيش از تو خستم

يه انگيزه مي خوام واسه ادامه دادن... شايد بهتره بگم واسه شروع كردن.

۱۳۸۸ بهمن ۲, جمعه

درین خمارکسم جرعه ای نمی بخشد

   فقط می دونم که حالم خوب نیست!!! با اون همه نکات مثبتی که تو واسم ردیف هم کردی بازم خوب نشدم. از این همه حس سنگینی انباشته شده تو سرم حالم بده. نمی دونم واسه سبک کردنش چیکار باید کنم؟! دلم یه آغوش گرم می خواد تا در پناهش اعتماد به نفس نداشته ام رو به دست بیارم. اینکه ایمان بیارم به " توونستن ". خسته ام.همین.

نشان اهل خدا عاشقی ست با خوددار
که در مشایخ شهراین نشان نمی بینم