۱۳۸۹ خرداد ۳, دوشنبه
۱۳۸۹ خرداد ۲, یکشنبه
ترا من چشم در راهم
چه مي دونم! شايد فقط خواستم يه تيتر نوشته باشم.... دلم تنگه واست يه عالمه!!!! چرا نمي فهمي؟ چرا مهم نيست برات؟
دل بيچاره شد از دست رفيقان مددي
دل بيچاره شد از دست رفيقان مددي
۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۶, یکشنبه
در دلم بود كه بي دوست نباشم هرگز
نمي دونم چه اصراري دارم كه حتما اينطوري آزار ببينم؟!!!!
جمعه از كيش برگشتم. مزخرف بود در حد نگفتن! و امروز بعد از ظهر مي رم پيش آرش. خيلي روبه راه نيستم. از اين اوضاع ، احوالي كه دارم خوشم نمياد. به حرفاي دكترم فكر مي كنم ، به رفتار و درموندگي خودم و به رفتار يه دوست. خوشحال نيستم.
جمعه از كيش برگشتم. مزخرف بود در حد نگفتن! و امروز بعد از ظهر مي رم پيش آرش. خيلي روبه راه نيستم. از اين اوضاع ، احوالي كه دارم خوشم نمياد. به حرفاي دكترم فكر مي كنم ، به رفتار و درموندگي خودم و به رفتار يه دوست. خوشحال نيستم.
۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۰, دوشنبه
من و اين همه دلتنگي
امروز دارم مي رم كيش تا جمعه. اميدوارم سخت نگذره. بعدشم يك شنبه مي رم پيش آرش تا چهارشنبه... مسخره اينجاست كه از من در مورد امتحاناتش مي پرسن!!!!
ديشب تموم مدت فكرم رو درگير خودش كرده بود. گاهي دلم مي خواد بدونم اين شعرا رو واسه فرد خاصي مي نويسه؟ اصلا به من فكر مي كنه؟
چرا ما هميشه اينقدر به بودنمون در فردا مطمئن هستيم؟؟؟
ديشب تموم مدت فكرم رو درگير خودش كرده بود. گاهي دلم مي خواد بدونم اين شعرا رو واسه فرد خاصي مي نويسه؟ اصلا به من فكر مي كنه؟
چرا ما هميشه اينقدر به بودنمون در فردا مطمئن هستيم؟؟؟
۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۸, شنبه
و تو چه مي داني دلتيگ يعني چه؟!
ديشب فرح فلش مي خواست. آوردمش و خاليش كردم! عكساي سفرت توش بود و اولين عكسايي كه با دوربينت انداختي. يه شب كذايي ! من و تو و كيا. دونه دونه و چند بار نگاشون كردم... به چشمات و خنده اي كه توشون بود نگاه مي كردم. به اون نگاه كه كلهات رو پايين مي دادي و ... هي دلم تنگ تر شد و تنگ تر
ديروز با فرح و دوستش و فاميلاش رفتيم گلاب دره. خوش گذشت . هنوزم تمام بدنم درد مي كنه! فكر مي كنم حداقل شش بار زمين خوردم.
ديروز با فرح و دوستش و فاميلاش رفتيم گلاب دره. خوش گذشت . هنوزم تمام بدنم درد مي كنه! فكر مي كنم حداقل شش بار زمين خوردم.
۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۴, سهشنبه
یک ماه ونیمم گذشت
دیشب یه عالم دلم واسش تنگ شده بود... تموم سالهای اخیر و روابطم رو دوره کردم.آدمها رو ، بودنشون و رفتنشون. چه خوبه که یه متکای تپل و مهربون دارم.
جالبه که اغلب این شبارو تنها می گذرونم. دو تا سریال می بینم اگه پارازیت نباشه و بعد مسواک و کتاب...
راستش با این که به نظر سخت میاد اما حتما از فرانسه خوشم میاد .
جالبه که اغلب این شبارو تنها می گذرونم. دو تا سریال می بینم اگه پارازیت نباشه و بعد مسواک و کتاب...
راستش با این که به نظر سخت میاد اما حتما از فرانسه خوشم میاد .
۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۲, یکشنبه
دلم مردن مي خواد
تمامي حس هاي بد عالم الان توي سرم جمع شده. توي اين يك سال دقيقا من چه نقشي داشتم؟؟؟ چه بد خودم خودم رو گول زدم.
اشتراک در:
پستها (Atom)